هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

تولد آرین کوچولو ..

خبر دوم این بود که پسر داداش مصطفی دقیقا شب تاسوعا بدنیا اومد اونم با کلی التماس و خواهش آخه قصد نداشت بیاد و یک هفته همهرو منتظر گذاشته بود شیطون بلا ماشالا خیلی تند و تیز و هوشیاره تو هفت روز اول به احترام صاحب اون روز ابوالفضل صداش کردیم و تا دیروز که باباش براش شناسنامشو با اسمی که خودشون از قبل با اون صداش میزدن ثبت کرد مبارکت باشه آرین کوچولو فسقلی تازه از راه رسیده یازده ساعت بعد از تولد ...
18 آبان 1393

از شیر گرفتن ...

واما سخت ترین و وحشتناکترین کابوس عمرم ..... هشتم محرم بود 11 آبان تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت چون این روزا هم زیاد بیرون بودیم و خسته میشدی هم اینکه اطرافت شلوغ بود صبح اون روز متوسل به علی اصغر شدم بعد بهت شیر دادم و خوابیدی بعدش چسب زدم رو سینم  وقتی بیدار شدی و شیر خواستی بهت گفتم اوف شده گفتی ببینم ... وقتی چسبا رو دیدی بمیرم برات مامانی شوکه شدی دستات رو به صورت گرفتی و گفتی اوف شده؟؟؟ آره؟؟ دیگه نخواستی .... یه بار دیگه اومدی گفتی بینم اوف شده؟ لبه ی چسب رو دیدی و گفتی بردار مامان تلسیدم رفتم تو اتاق و کلی گریه کردم برای من خیلی سخت بود و برای تو سخت تر از اون روز بیتابی ... انگار افسرده شده باشی ... زی...
15 آبان 1393

محرم و روضه و یلدا

بازم محرم با تمام شور و عرفانش رسید امسال بزرگتر از سال پیش با نگاه جدید پای سفره رقیه نشستی روضمون پنج روز اول بود و چقدر با شکوه و خوب بود ... از روز اول شلوغ شده بود طوری که سه چهار نفری از پس پذیرایی به سختی برمیومدیم شما هم عاشقش شدی هر روز کتاب و تسبیح دست مهمونا میدادی و لذت میبردی قربونت برم الهی     همایش شیرخواره ها صبح زود بود و روز جمعه تو خواب آمادت کردم وقتی چشم باز کردی و لباسی رو که مامان جون برات دوخته بود و آورده بود رو تنت دیدی فورا بلند شدی  گفتی کپشام کو؟ انشاالله علی اصغر بیمت کنه از خطرای روزگار و دورانتون عزیز مامان     یه شب تو تکیه محل...
10 آبان 1393

عروسی داداش سعید وعقد داداش رسول و..

سلام سلام ما برگشتییییمممممممممممم دخمل نازممممم تو این مدت کلی اتفاقا افتاد اولیش که تو 22 ماهگی زندگیت بود 26 مهر عروسی داداش سعید پسر عموم بود رفتیم خرم آباد و کلی بهمون خوش گذشت تالار خیلی خوشگلی گرفته بودن و یه سفره خونه سنتی هم وسطش بود برای بچه ها هم سرسره بزرررگ ذاشته بودن حسابی بازی کری شیطونکم آجی پرند که چند ماه از شما کوچیکتره بالاخره تونستم ازش یه عکس بگیرم یه دخمل دلیه که نگووو مهربون و آرووومممم نمایی از فضای بیرون تالار هوا هم سرد شده بود مجبور شدم لباسات رو عوض کنم   اینم از جیــــــــــــــــگر عمه طاها جونم تو سفره خونه برای خودش بازی میکرد شب بعد از عر...
10 آبان 1393
1